آنچه بر من گذشت 18
-
تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 2:03
پست 18 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. داشتم از دورۀ دبستان می گفتم. یادم است وقتی دزدان پنچه ی طلای امام زاده علی اکبر اوسا را دستگیر کرده بودند، ما داخل حیاط دبستان بودیم. جیپ پرده ای ژاندارمری را از لای نرده های دیوار دیدیم و چند نفر دنبالش کردیم، دیدیدم دزدان را بردند خونه ی مرحوم حاج آقا مهدی دباغ...
آنچه بر من گذشت 19
-
تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 2:03
پست 19 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، این را هم اشاره کنم و به مراحل بعدی عبور کنم و آن این که، در دبستان، علاوه بر هم محلّه ای هایم در حموم پیش دارابکلا، با چه کسانی دوست و رفیق شده بودم؟معمولاً یک نوجوان در دبستان، از محدودیت در یک محیط بسته ی خانواده و محیط نیمه بازِ ...
آنچه بر من گذشت 20
-
تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 2:03
پست 20 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. قسمت بیستم. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، باید سه نکتۀ دیگر را بازگو کنم که نحوه و چگونگی دوست شدن با چهار دوست قدیمی ام است:یکی این که در دبستان برای نخستیم بار با جیرۀ غذایی که به دانش آموزان می دادند، آشنا شدیم. کالاهایی که در عمرمان هنوز آن را ندیده بودیم. ما...
آنچه بر من گذشت 21
-
تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 2:03
پست 21 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، این ناگفته ها را بازگو می کنم:1- در این ایام _یعنی سال 1354 و 1355 که من دبستان را طی می کردم، یکی دو سه بار، مأمورین ساواک در پوشش دلسوزی و نام های مستعاری به اتاق مرحوم پدرم، آمده بودند (من خودم نشسته بودم) و به ایشان گفتند ما دوست...
آنچه بر من گذشت 22
-
تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 2:03
پست 22 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، چنین می آورم:حال با طی شدن دورۀ دبستان، زمانی تازه تر برای من فرارسیده بود که برای شرکت در کلاس اول دورۀ راهنمایی به همراه رفیقانم به روستای سورک بروم که در 8 کلیومتری دارابکلا در مجاورت جادۀ بین المللی مشهد-شمال واقع بوده است. سؤال ...
آنچه بر من گذشت 23
-
تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 2:03
پست 23 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، به ورودم به مدرسۀ راهنمایی ابن سینای سورک می پردازم:چند چیز برای من _و شاید برای بقیۀ مُحصّلان آن زمان_ در همان ابتدای ورود به مدرسۀ راهنمایی ابن سینای سورک، مهم جلوه می نمود:ذوق زدگی برای کَنده شدن از روستا و دیدن درون روستای پُرمسأ...
آنچه بر من گذشت 17
-
تاریخ: 1395/9/27 ساعت: 11:44
پست 17 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. دورۀ دبستان از چند لحاظ دیگر نیز بر من خبرساز است و در زندگینامۀ ام ارزش نوشتن را دارد. زیرا هم مرور خودم است و هم به هر حال گوشه ایی از تاریخ روستای دارابکلا را می نمایاند که لازم می بینم بنویسم.یکی این که ساختمان دبستان دولتی دارابکلا را خاندان منصور (از چهره ها...
آنچه بر من گذشت 9
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:15
پست 9 : به نام خدای آفریننده ی آدمی. اسامی و گسترۀ سکونتی دو نسل گذشته و معاصر خانواده های طالبی دارابی در دارابکلا این گونه است. ممکن است برخی از اسامی را سهوا" و غفلتا" از قلم انداخته باشم که قابل اضافه شدن است:الف- محلّه ی ببخیل و حموم پیش دارابکلا:1- مرحوم امامقلی طالبی دارابی. پدر رمضان و جعفر ...
آنچه بر من گذشت 10
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:14
پست 10 : به نام خدای آفریننده ی آدمی. ادامه ی اسامی و گسترۀ سکونتی دو نسل گذشته و معاصر خانواده های طالبی دارابی در دارابکلا که در قسمت نهم آنچه بر دامنه گذشت؛ پست 3051 اینجا، آمده بود.ج: محله ی پایین محله و آهنگر مله و بالامحله:1- مرحوم رمضان طالبی دارابی. پدر آقایان داوود، نقی و نبی طالبی دارابی و...
آنچه بر من گذشت 11
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:14
پست 11 : به نام خدای آفریننده ی آدمی. سال 1347 در 5سالگی ام، از خونه ی پدربزرگ مان به خونه ی دوّم مان در همان کوچه، در فاصله ی 95 متری نقل مکان کردیم. خونه ی دل انگیز قبلی مان هنوز در خاطره ام به زیبایی جاخوش ساخته است. خانه ای آجری، حلب به سر، خوش نقشه، با بهارخواب نپار در وسط حیاط با درختان توت و ...
آنچه بر من گذشت 12
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:14
پست 12 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در آن خونۀ مان که مکتبخانۀ پدر و مادرم نیز بود، من هم نزدشان درس می خواندم. درس عمّ جزء. (یعنی جزء سی ام قرآن، که با سورۀ نباء که با آیۀ «عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ» آغاز می شود).شاید بیش از 150 نفر در آن مکتبخانه حضور داشتند. البته دخترها به صورت مجزّا و حضور خصوصی در ...
آنچه بر من گذشت 13
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:13
پست 13 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. هر گاه قرآن آموز در مکتبخانۀ مرحوم پدرم به سورۀ ۹۱ الشّمس _جزء 30_ (یعنی وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا، سوگند به خورشید و تابندگىu200f اش، وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا، سوگند به ماه، چون پى [خورشید] روَد)؛ می رسید باید یک تِلا _خروس محلّی_ برای پدرم هدیه می آورد!حال آن که ...
آنچه بر من گذشت 14
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:13
پست 14 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. کمی که مکتب خانه خواندم خونه ی مان جابجا شد و به سنِّ مدرسه رفتن و شلوغ تر شدن نزدیک شدم و چون دبستان دولتی دارابکلا پیش خونۀ مان بود با همبازی هایم می رفتیم سرَک می کشیدم و حتی بر پشت بام حلبی اش سنگ می انداختیم و فرار می کردیم.هم عشق مدرسه رفتن داشتیم و هم می تر...
آنچه بر من گذشت 15
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:13
پست 15 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. با گذراندن مکتبخانۀ پدرومادرم و مسلّط شدن به بخش هایی از عمَّ جرء، بلاخره هم از خانۀ پدربزرگم به خانۀ دوم مان _که با وام شرکت دخانیات ساخته شده بود_ کوچ کردیم و هم کمی بعد در سال 1349 پایم به دبستان باز گردید و وارد کلاس یک شدم که آرزوی من بود.آن سال چند چیز برای ...
آنچه بر من گذشت 16
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:13
پست 16 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. شبی که حمّام مرا گرفت!. کلاس اول دبستان، چند چیز بر من جلوۀ خاصّی داشته و یک اتفاق خطرناک نیز هنوز هم بر ذهن و نهادم باقی مانده است. این پست ضمن آنکه مجموعه زندگینامۀ دامنه است، به نحوی تاریخ عمومی اجتماعی دارابکلا و سلسله خاطرات دامنه هم محسوب می شود.یکی آن که آن...